X
تبلیغات
شوق زندگی ....

شوق زندگی ....

65

سلام

احوالاتتون خوبه ؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر

یک هفته کمتر مونده تا ماه رمضان ! چقدر زود میگذره زمان !!!

هنوز تکلیف خونه ما مشخص نشده ! هی امروز و فردا میکنند ! خدا کنه فردا دیگه مشخص بشه .

زمینمون هم آماده است و داره کارهای سند به نام زدنش انجام میشه... جاش خوبه به خونه مامانم نزدیکه! کلا از اون منطقه خوشم میاد.

در راستای خریدن زمین برای ما توسط بابای حامد ظاهرا برادر کوچیکش معترض شده !!! فک کنم یادتون باشه این داداش حامد همیشه معترضه با اینکه اگه منصف باشه میفهمه همیشه به اون بیشتر توجه شده!

مقایسه میکنم میبینم اخلاق حامد و این داداشش ۱۸۰ در جه فرق میکنه! حامد معتقده نباید از پدر و مادر توقع داشت ... حتی در این مورد خرید زمین یکبار حرفی نزد ولی باباش چون به برادر بزرگترش موقع خرید خونه کمک کرده بود. برای ما هم زمین خرید. من مطمئنم در زمان مناسب برای برادر کوچیکش هم کمک میکنه ولی اون اونقدر عجول و پر توقعه که همیشه طلبکاره! البته با این کارش چهره بدی از خودش و همسرش ساخته! برای این میگم چون مادر شوهر من یه اخلاقی که داره و من متوجه شدم معمولا اینطور اعتراضات پسرهاش و از چشم عروس هاش میبینه ! این موضوع رو هم صد در صد از چشم جاری کوچیک میبینه و چون اخلاقش اینه که حرفش رو هم رک میزنه برخورد کرده با جاری و حسابی باهاش تند شده ! البته یه اخلاق دیگه ای هم داره بعدا دیگه این برخورد رو بروی طرف هم نمیاره و روابط الان کاملا عادی شده.

ما تا الان نزدیک به ۴ سال مستاجر بودیم ... تازه هنوز تا ساخته شدن خونه هم هنوز معلوم نیست چقدر طول بکشه ! داداش حامد یکساله ازدواج کرده محل کارش شهرستانه و از شانسش باباش اونجا یه واحد آپارتمان ثبت نام کرده بود که الان اونا تو همون زندگی میکنن و فقط قسط اونو که اونم ۷۰ تومنه میپردازن و دیگر هیچ ! در حالیکه اجاره اون خونه اونجا کمتر از ۲۰۰-۲۵۰ نیست ! خدمت سربازی نرفت و باباش و مجبور کرد کلی شیرینی و زیر میزی بده تا معاف بشه!

بعد از ازدواج گفت ماشین میخوام رفت و آمد برام سخته و باباش کلی تو خرید ماشین بهش کمک کرد و چند ماه بعد از ازدواجش یه پراید صفر خرید !

اینا رو نمیبینه!

شب جمعه ما رفتیم خونه بابای حامد سربزنیم ... اونجا ما موضوع رو فهمیدیم. بابا و مامان حامد هم معلوم بود از دست جاری کوچیک ناراحتن ... جمعه شب عروسیه دختر یکی از دوستای بابای حامد بود که ظاهرا اونا خیلی دوست داشتن که داداش کوچیک حامد بره برا دخترشون ! خلاصه هی اظهار پشیمونی میکردن که ای کاش رفته بودیم اینجا !!!دیگه صدای ما در اومد حامد گفت حالا که گذشته ! قسمت نبوده ! از کجا معلوم که الان خوشبخت تر نباشن !

حالا ظهر جمعه هم همه خونه داداش کوچیک حامد دعوت بودیم برای ناهار ! که اونجا هم چند مرتبه بابای حامد این حرف و زد ! البته به نظر من کار درستی نبود . غیر از این مورد دیگه همه چی عادی بود. جاری هم کلی تدارک دیده بود و زحمت کشیده بود.

مامان و بابا و داداش یک هفته ای رفته بودن تهران و کرج . تهران یک روز بیشتر نبودن برای کار اداری بابا ! بعد رفته بودن کرج خونه چند تا از دوستا و همکارهای قدیمی بابا ! مدت  ها بود ندیده بودنشون. امروز صبح رسیدن تلفنی با مامان صحبت کردم بهشون خوش گذشته بود . احتمالا امشب بربم یه سر بزنیم مامان حتما کلی تعریف کردنی داره.

حامد الان چند روزه که شبها اصلا نمیتونه بخوابه ! یعنی اصلا ! تازه دم دم های صبح خوابش میبره که خب باید بیدار شه بره سرکار ! خیلی از این موضوع کلافه شدیم ! نمی دونم چیکار کنیم... تو نت م سرچ کردم چیز زیادی دستگیرم نشد! اونایی  که گفته بود امتحان کردیم مثل خوردن یک لیوان شیر یا یه نوع داروی گیاهی . اصلا هم دوست نداره بره طرف قرص های آرامبخش و خواب آور ! اما امروز براش یه وقت گرفتم از متخصص مغز و اعصاب! نمیدونم هر چی فکر کردم جز این تخصص چیز دیگه ای برای حل مشکلمون به ذهنم نرسید... حالا امشب بریم پیشش خدا کنه کارساز باشه.حامد که مثل بقیه مردها از دکتر گریزانه میگه فایده نداره میخواد یه مشت قرص اعصاب بهم بده منم نمی خورم !!!

من میگم مشکلت عصبیه بس که فکر شرکت و مشکلاتش و میکنی ولی میگه نه ! اونا رو قبلا هم داشتم .

حالا ببینیم چی میشه!

خدا نگهدارتون...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 19:26  توسط هدا  | 

64

سلام بر اهالی وبلاگستان خلوت

چه می کنید با این تابستان و هوای گرم... ما که اینجا هلاک شدیم! وحشتناک گرمه

نمی دونم چرا هر چقدر دوست دارم زود به زود پست بذارم نمیشه!

تا چند روز دیگه ماه رمضان میاد و من دوست دارم تا اون زمان تکلیف خونه مشخص بشه و جابجا بشیم ولی اینجور که بوش میاد نمیشه!

رییس محترم اداره نبودن و مرخصی بودن تازه دیروز اومدن و درخواست ما رو امضا کردن و در خواست رفته کمیته رفاه تا اونا هم بررسی کنن!!! گفتن تا فردا آخر وقت جوابش میاد...

آپارتمان هایی که بابای حامد ساخته بود و در مراحل آخر کار به دایی کوچیک فروخت هم حاضر شده و دو واحدش هم به اجاره رفته و یکیش و فعلا گذاشتن برای ما تا اگر احیانا با در خواست مون موافقت نشد ما بریم اونجا...با اینکه نو سازن و شیک ولی بیشتر ترجیح میدم بریم همون خونه های قدیمی سازمانی که ویلایی اند... دلم بد جور حیاط میخواد! البته خونه سازمانی از نظر مالی هم به نفعمونه... شاید دایی برامون سخت نگیره ولی منتش هست بهر حال سرمون! به قول گلی کائنات هوامونو داشته باش تا فردا جلسه کمیته به نفع ما بشه.

شب جمعه خواهرا و داداش بزرگ اومدن خونه مامان و ما هم رفتیم... شام اونجا بودیم و جمعه هم همه با هم رفتیم یه جای خوش آب و هوای اطراف شهر... راهش دور بود و البته کوهستانی و پر پیچ و خم ولی جای قشنگی بود ! سرسبز و خنک ... کنارمون هم یه چشمه پرآب بود... مامان اینا از صبح خیلی زود رفته بودن چون اگه دیر میرفتیم جای خوب گیرمون نمی اومد. ولی ما دیر تر رفتیم ! حامد گفت نمیتونم خواب صبح جمعه رو از دست بدم. تا عصر هم اونجا بودیم خیلی خوش گذشت ! جاتون خالی کلی هم پرخوری کردیم...

صبح شنبه هم رفتم بیمارستان کلاس های آمادگی قبل از زایمان . خوب بود نکات خوبی تو کلاس مطرح شد

قراره ازحالا هر شنبه برم.

شنبه روز زیاد خوبی نبود .. یه مشکلی پیش اومد که باعث شدحامد کلی بهم بریزه . مشکل کاری بود تا الان تا حد زیادیش حل شده و اوضاع بهتره... اما همون چند ساعتی که حامد درگیر بود و تو فکر برای من سخت بود. اما اون احتیاج داشت تنها باشه و به اصطلاح بره تو غار تنهایی خودش!

این یه تفاوت اساسیه بین زن و مرده! من معمولا اگه برام مشکلی پیش بیاد دوست دارم حامد بیشتر از قبل همراهم باشه و هم صحبتم بشه . اما اون نه در این جور موارد ترجیح میده من زیاد دورو برش نباشم. اوایل که این موضوع برام پذیرشش خیلی سخت بود اما الان دیگه نه! در این طور مواقعی سعی میکنم تنهاش بذارم...

یه درد دل با دخترکم : عزیزم شاید تو هم متوجه شده باشی که یکی دو روزه یه کم حال منم گرفته بود. باباییت یه مشکلی براش پیش اومده بود که باعث شده بود یه کم از ما فاصله بگیره ! دعا کن هر چه زود تر همه چی عادی بشه و بازم بابایی بشه همون بابای شاد و سر حال ! که با دخترکش حرف بزنه و قربون صدقه اش بره. عزیزم دیروز با خودم فک میکردم وقتی تو بیای پیشمون دیگه وقتایی که بابایی میخواد بره تو غار تنهاییش من تنها نیستم و من و تو با همیم عزیز دلم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 19:37  توسط هدا  | 

63

سلام

اول هفته خوبی رو شرع کرده باشید انشاالله...

ما هم خوبیم. امروز صبح نیومدم شرکت و موندم خونه .. اما به شدت حوصله ام سر رفت. و همش هم فکر و خیال بیخود کردم.حامد میگه نمیخواد صبح ها بیایی بمون خونه استراحت کن. اما من تجربه کردم وقتی خونه هستم دوست ندارم بیکار باشم یا دارم مرتب میکنم یا دسمال دستمه مشغول گرگیری و ...

حالا میفهمم مامان من چرا تبدیل شده به یه خانم وسواسی ! چون همش تو خونه بوده و مشغول بشورو بساب. منم اگه همش تو خونه باشم همین راهو میرم.

دیشب رفتیم عروسی نوه عمه! وقتی وارد سالن شدم و چشمم به عروس افتاد بی اختیار یاد مامانش افتادم... بغض سنگینی گلومو میفشرد! رفتم سر میزی که مامان و خواهرام نشسته بودن وقتی چشمای اشک آلود و قرمز اونا رو دیدم اشک های  منم سرازیر شد... خیلی ا چشم ها اشک آلود و قرمز بود.

زهرا خانم (مادر عروس) رابطه نزدیکی با خانواده ما داشت. با اینکه کلا از یه فامیل دیگه بود و شهر دیگه

هر وقت تو زندگیش با مشکلی برمیخورد و با شوهرش (پسر عمه من ) حرفش میشد می اومد خونه ما در واقع همیشه به مامان و بابای من به چشم پدر و مادر وحامی خودش نگاه میکرد. مخصوصا اوایل زندگیشون که مشکل زیاد داشتن  چندین روز خونه ما بود. برا همین ازش خاطره داریم . البته ناگفته نماند مقصر هم همش شوهرش بود... بعد ها کم کم رابطه شون خوب شد.

دیشب فکر میکردم با خودم که آیا روح زهرا خانم مجلس عروسیه دخترش و میبینه ؟دخترش و با اون چهره زیبا تو لباس عروس میبینه؟ لبخند های پسر ۹ سالش و که میرقصید و شاباش میگرفت میدید ؟

.......... سخته ! خیلییییییییی. خدا رحمتش کنه.

جمعه صبح هم با حامد مشغول کارهای خونه شدیم. این ظهر جمعه هم باز به پیشنهاد حامد بزقورمه درست کردم.خیلی چسبید!

شب جمعه هم خونه مامان حامد بودیم. اونجا هم خوش گذشت. داداش حامد تصمیم گرفته بره مو بکاره! بیشتر سوژه صحبتمون هم همین بود. متوجه شدم ایم موضوع برای خیلی ا مردها خیلی مهمه

ظاهرا با اعتماد به نفسشون یه جورایی رابطه داره ! موداشتن یا کچل بودن!

زمین مون هم قطعی شده. تو بلوار نزدیک خونه مامانم اینا! قرار شده یه روز بریم ببینیم.

اون خونه سازمانی رو هم دیدیم. نمیشه گفت خیلی خوبه! اما خوب چرا! یه مدت کار داره باید یه تمیزکاری اساسی بشه. البته منتظریم این هفته جواب درخواستمون بیاد. تا خونه سازون خودمون تموم بشه برای ما بهترین گزینه است.

به صاحبخونه مون هم اعلام رفتن کردیم که بدونه و به فکر مستاجرجدید باشه. به نظرم اومد قیافش تو هم رفت که میخواهیم بریم. فک کنم براشون مستاجرهای آروم و خوب و بی دردسری بودیم. خداییش خونه رو هم که تمیز و خوب نگه داشتیم. خوش به حال مستاجر بعدی!

کم کم باید به فکر جمع کردن وسایل باشم. به خودم و حامد قول دادم که خودمو اذیت نکنم ! چه جسمی و چه روحی! خدای نکرده اگر کوچکترین مشکلی برای نی نی مون پیش بیاد... هیچوقت هیچوقت نمی تونم خودم و ببخشم.

پس بیخیال بابا! دخترمو عشق است !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 20:27  توسط هدا  | 

62

سلامممممممممممممممم

حال و احوال خوبه ؟؟؟

ما که خدا رو شکر خوبیم... هر سه تا مون.

آخر هفته آرومی داشتیم. هم استراحت کردیم و هم به کارهای خونه رسیدیم. ظهر جمعه هم بعد از مدت ها من ناهار بزقرمه درست کردم. که یه غذای مختص کرمانه... خیلی هم خوشمزه شده بود جاتون خالی...

دیروز هم شرکت بودم. خدا رو شکر هنوز راحت میتونم فعالیت های روزانه مو داشته باشمو امروز صبح هم اول وقت رفتم بانک و کلی کار انجام دادم.

لگد زن های نی نی هم شروع شده و خودش شده یه سرگرمی برای  من و حامد ... کلا روز های آرومی داریم.

الان مشغله بزرگ ما جابجایی و خونه است. تازگیها متوجه شدیم که اداره حامد یک سری خونه سازمانی داره که مختص کارشناس هاست و الانم یکیشون خالیه... خونه ها هم ویلایی و بزرگن.

اداره فعلا موافقت کرده و قراره ظرف امروز یا فردا بریم ببینیم و اگه خوب بود بریم اونجا.

خدا کنه خوب باشن . از نظر مالی خیلی به نفعمون میشه . مخصوصا حالا که قراه بریم تو خط ساخت و ساز یا به قول ملی خونه سازون !

گاهی به حامد میگم ما می بایست قبل از اینکه دست به سرمایه گذاری تو شرکت بزنیم اول هزینه میکردیم برای خونه. اما حامد میگه نه با در آمد شرکت میشه به خونه هم رسید و سرمایه ات هم راکد نمونده ... فک کنم این تفاوت فکری باشه بین خانم ها و آقایون ! اما من نظرم اول روی خونه است بعد سرمایه گذاری!

ایشالله به یمن ورود دخمل مون هم که شده تا یه سال دیگه بریم خونه دلخواهمون با سلیقه خودمون.

بعد از مدت ها جمعه به یک عروسی دعوت شدیم. نوه عمه ام...که یه دختر خانم فوق العاده نجیب و مهربونه که متاسفانه تو زلزله سال ۸۳ که اطراف کرمان رخ داد مادرش و از دست داد! مادری بسیار مهربان و دلسوز و خوش اخلاق ... این روز ها همش به این فکر میکنم که دخترش چه حالی داره این روزها ؟ چه کسی کارهای جهیزیه اش رو انجام داده ؟؟؟ خیلی سخته خیلییییییییی دلم میگیره!

خدا همه مامان و بابا ها رو همیشه حفظ کنه که سایه شون بالای سرشون باشه... یه دختر موقع ازدواج از همه چی بیشتر به مادر احتیاج داره.

فعلا برم........ موفق باشین

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 11:18  توسط هدا  | 

61

سلام و صد سلام... عیدتون مبارک البته با تاخیر!

این روز ها روز های شادیه ... من معمولا این ایام از سال و که پر از مناسبت های خوبه و پر از شادی و عروسی و جشنه رو دوست دارم. هر چند که ما تو این ایام به هیچ گونه عروسی دعوت نشدیم!

البته یکی دو تا عروسی در پیش هست که تو مرداد ماهه!

فک کنم گفته باشم که نزدیک شرکت ما آرایشگاه خانم ف هست که یکی از یهترین آرایشگاه های شهره که اتفاقا من خودم هم عروس همین آرایشگاه بودم و الان هم مشتری ثابتش!

این روز ها که روز های عروسیه معمولا هر روز و روزی چند تا عروس داره ... و ما هم میتونیم از پنجره رفت وآمدشونو ببینیم! خیلی جالبه و البته بعضی وقت ها هم میشه اعصاب خرد کن...

معمولا بر چند نوع عم هستن... یه عده خیلی آروم و بی صدا فقط داماد و فیلم بردار و عکاس میان دنبال عروس . یه عده هم که معمولی دادماد و چند تاماشین دیگه میان همراهشون که اونا هم بی سرو صدان یا نهایتا صدای ضبط ماشینه ...

اما یه عده هم با یه کاروان میان و کلی دنبلی دینبو  ... که سیستم های خفن صوتی دارن رو ماشین هاشون که گوش آدم و و اقعا آزار میدن! که معمولا با اینا چند تا ر ق ا ص ت ک ن و  هم هست و ... 

البته فک نکنید تا یه ماشین گل زده میاد اینجا من میپرم پشت پنجره ! نه ها اینقدر دید من خوبه که فقط کافیه سرم و بچرخونم  کلا تنوع بدی نیست.

البته اینم بگم ...دیدن این صحنه ها هر بار منو میبره به سه سال و چند ماه قبل و یاد عروسی خودمون و حال و هوای اون روزامون! یادش بخیر

خب بگذریم..

بگم از روز های گذشته...

پنجشنبه و جمعه که بیشتر به استراحت و کار خونه گذشت! شنبه هم که من شرکت بودم که همون شب هم اتفاق عجیبی افتاد... راستش نی نی ما معمولا شب ها از ساعت ۱۱ به بعد اوج بیداری و فعالیت شونه ! ولی اون شب هر چی منتظر موندم دیدم نه خبری از تکون های نی نی نیست !!! خیلی نگران شدم به طوریکه اون شب اصلا نتونستم بخوابم و از شما چه پنهون سردرد هم گرفتم آخه خیلی برام نگران کننده بود و هزار جور فکر نا جور به سرم زد ... تا اینکه دم صبح یه کم حس کردم تکون هاشو... اما بازم دلم تاب نیاورد و صبح یکشنبه رفتم درمانگاه نزدیک خونه که ما ما  هم داره و صدای قلب نی نی رو شنیدم که خیالم راحت شد. البته ماما بهم گفت این چیز غیر طبیعی نیست که جنین گاهی اوقات تحرک کمتری داره ! خب دیگه تجربه اول آدم هوله دیگه !!!

یکشنبه شب هم همه خانواده با اتفاق یکی از خاله هام شام رفتیم پارک که خیلی خوش گذشت !

روز دوشنبه هم که صبح تا ۱۰ خوابیدیم و بعدش هم من رفتم دوش بگیرم و حامد هم متاسفانه بهش زنگ زدن که یه جا مشکل فنی داره و مجبور شد روز عید بره ماموریت و منم که حالم گرفته شد رفتم خونه مامان که همه هم اونجا بودن  خواهرا و داداش بزرگ . ناهار و هم همونجا بودیم و گلی حرفیدیم.

عصر هم خونه دایی مولودی دعوت داشتیم که رفتیم . همه فامیل هم بودن مراسم خوبی هم بود.

اونجا چند تا نی نی کوچولوی تازه به دنیا اومده هم بود. جالبه از وقتی خودم نی نی دار شدم حسم نسبت به نی نی ها خیلی عوض شده... دوست داشتنی تر شدن و همش با خودم نی نی خودمونو تصور میکنم! کاش این روز ها هر چه سریعتر و به سلامتی بگذره...جالبه حامد هم همین حس و داره.

خلاصه بعد از مراسم اومدیم خونه مون! به کمک هم یه شام ساده حاضر کردیم و یه فیلم هم گذاشتیم

که بد نبود.

امروز صبح هم اومدم شرکت آخه یه کم کار زیاد داریم که نیازه منم این روزها بیشتر بیام شرکت.

دیگه قابل عرضی نیست.... امیدوارم این روزها برای همه روزهای سرشار از شادی باشه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 9:55  توسط هدا  | 

60

سلام

روزهای گرم تابستانی تون بخیر... ما که اینجا کلافه شدیم از گرما

این روزها خبر خاصی نیست!

دیشب مهمون داشتم مامانم اینا بودن (مامان و بابا و داداش کوچک) و البته دایی که تنها یی و به عبارتی مجردی از یزد اومده بودن... من فقط غذا درست کردم... و بقیه کارها رو مامانم انجام داد .

کشیدن و آماده کردن و شستن ظرفها... و در کل از مهمونی دیشب خسته نشدم. فقط آخر سر ظرف های چای و میوه رو نذاشتیم بشوره و من و حامد ترتیبشونو دادیم. مهمونی دادن به خانواده خودمون چقدر راحت تره تا قووم شوهر !

در مورد داداشی بگم که بالاخره با کلی دلیل و برهان داداشی هم به نتیجه رسیده که با اون خانم مناسب هم نیستن و بعضی مسایل مشکل سازه .. برا همینم مامان زنگ زده بهشون و با احترام کامل و خیلی مودبانه گفته که موضوع از نظر ما منتفیه ! ( چون ظاهرا اونا قصد داشتن بیان این سمت تا چند روز دیگه که با شرایطی که خانواده ما مخالف بودن بهتر بود که کار به رفت و آمد بیشتر نرسه )

خلاصه مثل اینکه دختر خانم خیلی بهشون برخورده و افسرده و بیمار شدن !!! بعد پدر و مادر خانم زنگ زدن به داداشی و حرف های نامربوط زدن .... مثلا باباش گفته : تو اگه مرد بودی خانواده ات رو به زور هم شده راضی میکردی !!!!!!!!!!!!!!

البته داداش هم با متانت جوابشونو داده . ولی در کل ماجرای بدی بود! ای کاش جوونا مون یه کم با صبر و دقت بیشتری شریکشونو انتخاب کنن ! عجله کردن تو این کار اشتباه بزرگیه !!!

من که شاخ در آوردم ! یعنی بعضی ها تا این حد دلشون داماد میخواد ؟؟!!!! حتی شده به زور ؟؟!! به نظر من به غرور دخترشون بیشتر صدمه زدن !

خلاصه فکر کنم مساله دیگه تموم شده است .

دخملی هم خوبه ! یعنی امیدوارم که مراحل رشدش و به خوبی و سلامتی طی کنه.... دوست دارم این تابستون هر چه زود تر تموم بشه ... و پاییز بیاد

خدانگهدار همه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 19:42  توسط هدا  | 

59

سلامممممممممممم

امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشین

خب من بدون حاشیه میرم سر جنسیت نی نی مون

باید بگم بر خلاف نظر همه که میگفتنند نی نی ما پسره ولیییییییی نی نی ما دختره

البته دکترم با قاطعیت و صد در صد تایید کرد! بهم گفت برو با خیال راحت اسمشم انتخاب کن

خیلی جالب بود با دیدن فرشته کوچولومون تو مانیتور کلی ذوق کردم و جالب بود همزمان دیدن حرکاتش که مرتب وول میخورد و در همون زمان پنجه دست راستشم بازو بسته کرد و برای مامانیش دست تکون داد.......قربونش برم

قبل رفتن به اتاق دکتر یه کم استرس داشتم آخه یک دلیل دیگه این سونو تشخیص ناهنجاریها هم بود

که خب هزار تا فکر ناجور هم معمولا تو این دوران به سراغ آدم میاد!

که خب بعد از بررسی ها دکترم خدا رو هزار مرتبه شکر همه چی طبیعی و نرمال بود.

بعد از اینکه از مطب خارج شدم حس و حال خیلی خوبی داشتم ... حامد بیرون منتظرم بود ! منم اولش یه کم اذیتش کردم و بعد که بهش گفتم دختر داریم کلی ذوق کرد ! البته میدونستم حامد کلا تمایلش به سمت دختر بود! راست میگن بابا ها دخترین هاااا

بعد هم سریع با مامان تماس گرفتم و خبر و بهشون دادم. و بعد هم به خواهرام

دکتر خواهری هم احتمال داده که نی نی اونا هم دختر باشه ... ظاهرا نی نی از اونایی بوده که همه رو سرکار میذارند .

حامد میگه خدا کنه نی نی خواهری پسر باشه اینجوری متنوع تر میشه !

از وقتی جنسیت نی نی معلوم شده رابطه مونم باهاش قویتر شده و همش حرف دخملمونه تو خونه !

باباش کلی براش نقشه داره و کلی براش اظهار محبت میکنه ! دیشب هم که میگفت لحظه شماری میکنم تا دنیا اومدنش!

در مورد اسم هم من کلی جستجو کردم و کلی هم اسم دیدم اما تا حالا که فعلا روی اسم یسنا توافق داشتیم... من خودم این اسم و خیلی دوست دارم

یسنا به معنی حمد و ستایشه و یک قطعه از کتاب اوستا هم به همین نامه که مضمونش حمد و ستایش

پنجشنبه و جمعه بیشتر خونه بودم و مشغول استراحت! آخه روز چهارشنبه برا خریدن یه جفت کفش راحتی کلی راه رفتیم. تا بالاخره من تونستم یه کفش بگیرم که ضمن راحت بودنش شیک هم باشه !

اکثر کفش هام برام تنگ شدن.

افزایش وزنم این سری یه کم زیاد بود. که دکترم گفت نیازی به گرفتن رژیم نیست ولی بهتره تو خوردن بعضی چیزای پر کالری و پر حجم دقت کنم تا در آینده خودم مشکلات کمتری داشته باشم.

تا الان که هفته ۲۲ هستم ۶ کیلو اضافه وزن داشتم!!

این روزها خدا رو شکر روزهای خوب و شیرینی برامون بوده. مخصوصا از وقتی حرکات دخترم و احساس میکنم خیلی برام لذت بخشه! خدا رو شکر میکنم برای این نعمت ! حس اینکه یه موجود زنده داره تو وجودت رشد میکنه و بزرگ میشه حس خیلی شیرینیه! موقع تکون خوردنش بی اختیار میخندم و احساس شادی میکنم.

خدایا بازم به خاطر همه نعمت هایی که به ما دادی شکر میگم ... هر چند گاهی اوقات ما بنده های بدت بعضی ها شونو فراموش میکنیم .... اما تو خیلی بزرگواری و مهربون و بخشنده که هیچ حدی براشون نیست.

قابل توجه دوستان عزیز اون جایزه نفیس هم به خودم تعلق میگیره چون هیچکدوم نتونسته بودین درست حدس بزنین

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 20:24  توسط هدا  | 

58

سلام بر دوستان عزیز

شنبه قصد داشتم آپ کنم که متاسفانه نتونستم بیام شرکت...

اما از احوالات چند روز ما!

شب جمعه تولد برادرزاده گلم ستایش جون بود... تولد ۷ سالگیش! البته با مدتی تاخیر جشن گرفتن به خاطر امتحانا داداش کوچیک.

گفته بودم داداشم شهرستان زندگی میکنن که تقریبا دو ساعتی فاصله است. ما شب جمعه رفتیم تا عصر جمعه هن اونجا بودیم... تولد به خوبی و خوشی برگزار شد! داداشم با سلیقه تمام حیاط و تزیین کرده بود و همه تو حیاط نشستیم.... هوا هم خنک بود و خوب.

کلی هم تدارک دیده بودن. اون شب ما همه تا اذان صبح بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم ! نماز و خوندیم و خوابیدیم!

جمعه تا ۹ خواب بودیم بعد از صبحانه همه با هم رفتیم بیرون یکی از روستاهای خوش آب و هوای اطراف شهرشون... اونجا هم خیلی خوش گذشت ... یه درخت شاه توت بود پر از شاه توت های خوشگل و آبدار

هر چند من و خواهری فقط به چند تا دونه بسنده کردیم آخه میگن برا خانم باردار خوب نیست شاه توت!

ولی بقیه خودشونو خفه کردن! آخر سر هم همه با لباسهای شاه توتی برگشتیم! ولی خیلی خوب بود

عصر هم بعد از یک استراحت کوتاه برگشتیم.

هر چند بعد از برگشتنمون من و حامد سر یه موضوع بیخود دعوامون شد.. در واقع یک سوئ تفاهم! که نتیجش هم این بود من کلی گریه کردم البته وقتی حامد نبود و بیرون بود!

نمیدونم چم شده این چند وقته خیلی خیلی حساس و دل نازک شدم... مثلا با دیدن یک صحنه یه کم احساسی تو فیلم ها و سریالها اشکم جاری میشه!!!

وقتی حامد اومد و چشم های قرمزم و دید خیلی ناراحت شد و کلی عذاب وجدان گرقته بود و همش هم عذر خواهی میکرد... البته من بخشیده بودمش   ! ولی بعدش سر به سرش میذاشتم و میگفتم اگه نی نی بشه یه بچه ناآرام و یا عصبی تقصیر توئه !و کلی از جانب نی نی ازش گله کردم!

چند روز قبل یه نامه از جانب نی نی برا باباش نوشتم... باباش هم جوابش و نوشت! خیلی بامزه بود .

نگهشون داشتم تا یه روزی بدم نی نی بخونه ایشاالله!

کادوی روز پدر رو هم گرفتم یک ست ادکلن و اسپری و افتر شیو! میدونستم حامد به مایو هم نیاز داره یه مایو هم خریدم کادو کردم میخوام از جانب نی نی با یه کارت بدم با باباییش !

چهارشنبه که نوبت دکترمه برای سونوی تعیین جنسیت هم میرم... به نظر شما نی نی من چیه؟ به اونایی که درست حدس بزنن یه جایزه نفیس تعلق میگیره !

البته مهمتر از همه چیز سلامتیه! که خدایا خودت میدونی از همه چی برامون مهمتره.

 در آخر هم روز پدر و مرد رو به همه آقایون و باباهای خوب تبریک میگم....

از جمله بابای خوب خودم و بابای حامد و حامد گلم که داره کم کمک به جرگه باباها میپیونده ... خدا  همه رو برامون نگه داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 18:28  توسط هدا  | 

57

سلام دوستان

دیروز قصد داشتم آپ کنم ولی فرصت نشد !

آخر هفته قبل مهمون داشتم! خانواده حامد و جاریها رو دعوت کردم. اولین مهونی بود در طول این دوران

هر چند سعی کرده بودم کارهام رو به مرور و از قبل نرم نرمک انجام بدم و البته حامد هم تو بعضی کارها کمکم کرد اما بازم خیلی برام سخت بود. شام هم شامی و خورشت بادمجون درست کردم و سالاد شیرازی و  دسر هم کاسترد (کاستر)!  همه کارهام و تا ساعت ۸ انجام دادم حتی چای رو هم دم کرده بودم .چون سر پا زیاد واستاده بودم شب پاهام درد میکرد!

البته خدا رو شکر پذیرایی و پهن کردن و جمع کردن سفره رو خواهر شوهر و حامد و جاری کوچیکه کمک کردن و ظرف ها رو هم شستن و من فقط جاشون دادم. حتی جاری ها ظرف های میوه رو هم شستن.

و بعد از رفتن مهمونا فقط مونده بود . یه کم مرتب کردن خونه و جادادن ظروف میوه و چای ... که دیگه من

رفتم خوابیدم چون واقعا خسته شده بودم. صبح که بیدار شدم دیدم کارهای باقیمونده رو حامد انجام داده بود و من کلی ذوق زده شدم. رفتم یک صبحانه جانانه حاضر کردم و حامد رو بیدار کردم. در حین خوردن صبحانه هم یه فیلم گذاشتیم. ناهار هم که داشتیم.بعد از ناهار هم یه فیلم دیگه دیدیم و باز خوابیدیم تا نزدیک غروب !!! خولاصه جمعه قبل حسابی از خودمون استراحت در وکردیم. بعد یکی از دوستای حامد زنگ زد میخواستن بیان بهمون سر بزنن . یک ربع بعد هم اومدن اولش که خب همه حرف ها حول و حوش س ی ا س ت و ماجراهای اخیر بود و بعد رسید به بحث بچه داری و ... البته اونا خودشون یه پسر بچه ۵/۱ ساله دارن همون که دفعه قبل که اومدن خونه مون یه نمکدونو خالی کرد رو فرشمون ! ولی خدا رو شکر اینبار اصلا شیطونی نکرد و تا آخر هم کنار مامانش نشسته بود ! خانم دوست حامد تغذیه خونده و کلی در مورد تغذیه این دوران راهنماییم کرد. نی نی خودش وقتی به دنیا اومده ۴ کیلو بوده !

بعد از رفتن مهمونا ما هم حاضر شدیم و رفتیم بیرون یه کم گشت زدیم تو خیابونا . جالبه در حین گشتمون یه جا دیدیم یه وانت انبه و شربت و ترشی انبه داره . انبه هاشم خیلی خوب بودن همه سالم و تر و تازه خواستیم بخریم که دیدیم ای دل غافل هیچی پول با خودمون نداریم نه من کیف براداشته بودم و حامد هم به خیال اینکه کیفش داخل ماشینه اومده بود. که ناگهان متوجه پولهای خوردی که برای صدقه کنار گذاشته بودیم شدیم. شمردیم ۲۰۰۰ تومان شدن و تونستیم یک کیلو انبه بخریم !

کلی هم تو ماشین خندیدیم. به محض رسیدن به خونه هم اون پولو جایگزین کردیم.

دیروز هم صبح که خونه بودم و عصر هم امدم شرکت. این چند وقت که صبح ها نمیام شرکت بد هم نیست. راحت میتونم بخوابم بعد با خیال راحت صبحانه بخورم. کارهای خونه رو انجام بدم و ناهار با آرامش و دقت  درست کنم . کتاب بخونم ... آب میوه تازه بگیرم و گاهی اوقات هم برم خرید. البته اینم موقتش خوبه اگه همیشگی باشه واقعا خسته کننده میشه. با خودم فکر میکنم اینم یکی از مزایای کارفرمای خود بودنه !

همیشه موفق و موید باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:48  توسط هدا  | 

56

سلام

دل و دماغ نوشتن ندارم... با اینکه سعی میکنم به اوضاع فک نکنم نمیشه ! وقتی هر جا میری بحث باشه و تو زندگی روز مره ات هم گاهی اثراتش دیده بشه دیگه نمیشه بی تفاوت بود... خدایا خودت به دادمون برس...

شب جمعه هفته قبل خونه خواهری بودیم نذری داشتن به خاطر نی نی و دعای کمیل هم برگزار شد.

تقریبا 50 نفری مهمون داشتن. خوب بود ... صبح جمعه هم رفتم خونه دوستم مریم برا دیدن خودش و دختر کوچولوی نازش که الان 4 ماهشه... شوهرش هم که از همکلاسیهای خودمون بود هم بود و کلی راجع به گذشته ها و دوران دانشجویی گفتیم و خندیدیم!

مریم کلی از تجربه هاش و در زمینه دوران ب ا ر دا ری و ب چ ه د ا ر ی و حتی خرید سیسمونی و ... بهم گفت و کلی راهنماییم کرد.

اما یه چیز که ناراحتم کرد این بود که متاسفانه نی نی خوشگل اونا یه مشکل پوستی داره ... یه لکه بنفش رنگ نسبتا بزرگ روی گونه سمت چپش که تا زیر چشم های خوشگلش هم کشیده شده و تجمعی از مویرگ های خونیه ! البته متخصصان معتقدند که به مرور بر طرف میشه ولی چون مال این نزدیک چشمش هست از الان تحت درمان لیزر و دارو هست ! فک کنید یه بچه 4 ماهه ماهی دو مرتبه لیزر بشه و از الان کورتون مصرف کنه!!! 

جالبه که هیچ دلیل خاصی هم برای این مشکل پیدا نشده ! که منشاء اون از کجاست ؟!!

همش براش دعا میکنم که این نی نی ناز و خوشگل هر چه زود تر خوب خوب بشه و دوره درمانش تموم بشه ... شما هم براش دعا کنید!

( اگه این مشکل پوستی نبود بی شک این نی نی جزو خوشگل ترین و نازترین نی نی های دنیا میشد و میشد پوستر !)

الان با خودم میگم خدایا فقط سلامتی ... بچه آدم زشت باشه  ولی سالم سالم باشه....

یه اتفاق هیجان انگیز دیگه شنیدن صدای قلب نی نی بود برای اولین بار که کلی ذوق زده شدم ... هنوز صداش تو گوشمه ... تند و منظم ! این اتفاق روز پنجشنبه 28/3/88 رخ داد.

تا حالا که هیچ تکونی رو حس نکردم ... خیلی ها میگن معمولا از اواخر ماه پنجم حس میشه !

فردا عصر خونه یکی از دوستان دوران دانشجویی دعوتم ... 7-8 نفری هستیم.بعد از مدتها دور هم جمع میشیم.

دیگه مطلب قابل عرضی نیست.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 20:40  توسط هدا  |