65
احوالاتتون خوبه ؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر
یک هفته کمتر مونده تا ماه رمضان ! چقدر زود میگذره زمان !!!
هنوز تکلیف خونه ما مشخص نشده ! هی امروز و فردا میکنند ! خدا کنه فردا دیگه مشخص بشه .
زمینمون هم آماده است و داره کارهای سند به نام زدنش انجام میشه... جاش خوبه به خونه مامانم نزدیکه! کلا از اون منطقه خوشم میاد.
در راستای خریدن زمین برای ما توسط بابای حامد ظاهرا برادر کوچیکش معترض شده !!! فک کنم یادتون باشه این داداش حامد همیشه معترضه با اینکه اگه منصف باشه میفهمه همیشه به اون بیشتر توجه شده!
مقایسه میکنم میبینم اخلاق حامد و این داداشش ۱۸۰ در جه فرق میکنه! حامد معتقده نباید از پدر و مادر توقع داشت ... حتی در این مورد خرید زمین یکبار حرفی نزد ولی باباش چون به برادر بزرگترش موقع خرید خونه کمک کرده بود. برای ما هم زمین خرید. من مطمئنم در زمان مناسب برای برادر کوچیکش هم کمک میکنه ولی اون اونقدر عجول و پر توقعه که همیشه طلبکاره! البته با این کارش چهره بدی از خودش و همسرش ساخته! برای این میگم چون مادر شوهر من یه اخلاقی که داره و من متوجه شدم معمولا اینطور اعتراضات پسرهاش و از چشم عروس هاش میبینه ! این موضوع رو هم صد در صد از چشم جاری کوچیک میبینه و چون اخلاقش اینه که حرفش رو هم رک میزنه برخورد کرده با جاری و حسابی باهاش تند شده ! البته یه اخلاق دیگه ای هم داره بعدا دیگه این برخورد رو بروی طرف هم نمیاره و روابط الان کاملا عادی شده.
ما تا الان نزدیک به ۴ سال مستاجر بودیم ... تازه هنوز تا ساخته شدن خونه هم هنوز معلوم نیست چقدر طول بکشه ! داداش حامد یکساله ازدواج کرده محل کارش شهرستانه و از شانسش باباش اونجا یه واحد آپارتمان ثبت نام کرده بود که الان اونا تو همون زندگی میکنن و فقط قسط اونو که اونم ۷۰ تومنه میپردازن و دیگر هیچ ! در حالیکه اجاره اون خونه اونجا کمتر از ۲۰۰-۲۵۰ نیست ! خدمت سربازی نرفت و باباش و مجبور کرد کلی شیرینی و زیر میزی بده تا معاف بشه!
بعد از ازدواج گفت ماشین میخوام رفت و آمد برام سخته و باباش کلی تو خرید ماشین بهش کمک کرد و چند ماه بعد از ازدواجش یه پراید صفر خرید !
اینا رو نمیبینه!
شب جمعه ما رفتیم خونه بابای حامد سربزنیم ... اونجا ما موضوع رو فهمیدیم. بابا و مامان حامد هم معلوم بود از دست جاری کوچیک ناراحتن ... جمعه شب عروسیه دختر یکی از دوستای بابای حامد بود که ظاهرا اونا خیلی دوست داشتن که داداش کوچیک حامد بره برا دخترشون ! خلاصه هی اظهار پشیمونی میکردن که ای کاش رفته بودیم اینجا !!!دیگه صدای ما در اومد حامد گفت حالا که گذشته ! قسمت نبوده ! از کجا معلوم که الان خوشبخت تر نباشن !
حالا ظهر جمعه هم همه خونه داداش کوچیک حامد دعوت بودیم برای ناهار ! که اونجا هم چند مرتبه بابای حامد این حرف و زد ! البته به نظر من کار درستی نبود . غیر از این مورد دیگه همه چی عادی بود. جاری هم کلی تدارک دیده بود و زحمت کشیده بود.
مامان و بابا و داداش یک هفته ای رفته بودن تهران و کرج . تهران یک روز بیشتر نبودن برای کار اداری بابا ! بعد رفته بودن کرج خونه چند تا از دوستا و همکارهای قدیمی بابا ! مدت ها بود ندیده بودنشون. امروز صبح رسیدن تلفنی با مامان صحبت کردم بهشون خوش گذشته بود . احتمالا امشب بربم یه سر بزنیم مامان حتما کلی تعریف کردنی داره.
حامد الان چند روزه که شبها اصلا نمیتونه بخوابه ! یعنی اصلا ! تازه دم دم های صبح خوابش میبره که خب باید بیدار شه بره سرکار ! خیلی از این موضوع کلافه شدیم ! نمی دونم چیکار کنیم... تو نت م سرچ کردم چیز زیادی دستگیرم نشد! اونایی که گفته بود امتحان کردیم مثل خوردن یک لیوان شیر یا یه نوع داروی گیاهی . اصلا هم دوست نداره بره طرف قرص های آرامبخش و خواب آور ! اما امروز براش یه وقت گرفتم از متخصص مغز و اعصاب! نمیدونم هر چی فکر کردم جز این تخصص چیز دیگه ای برای حل مشکلمون به ذهنم نرسید... حالا امشب بریم پیشش خدا کنه کارساز باشه.حامد که مثل بقیه مردها از دکتر گریزانه میگه فایده نداره میخواد یه مشت قرص اعصاب بهم بده منم نمی خورم !!!
من میگم مشکلت عصبیه بس که فکر شرکت و مشکلاتش و میکنی ولی میگه نه ! اونا رو قبلا هم داشتم .
حالا ببینیم چی میشه!
خدا نگهدارتون...